واقع گرایی

مقدمه:

 واقع گرایی مهمترین و پایدار ترین نظریه در روابط بین الملل بود. جاذبه بی بدیل آن به دلیل نزدیکی با عملکرد سیاستمداران  در عرصه بین الملل و فهم متعارف از سیاست  بین الملل است ومعمولا بعنوان جریان اصلی در روابط بین الملل و بعنوان مکتب اندیشه سیاست قدرت از آن یاد می شود  ، با این وجود یک مکتب فکری مشخص نیست[1].

سنت واقع گرایی کلاسیک:

واقع گرایی در شکل کلاسیک آن در اثر توسیدید یعنی (جنگ پلوپونز) هفت قرن پیش منعکس شده است. در عصر مدرن در اروپا ماکیاولی (شاهزاده ) ، کلازویتز (درباره جنگ)،  هابز (لویاتان)، لئوپولدرنک( اولویت سیاست خارجی ) ، ماینک (دلیل وجود دولت )، و د ر آمریکا افرادی مانند کیسینجر، مورگنتا، کنان[2] و در شرق منسیوس ،شون دزو وکاتیلینا به بحث پرداختند[3].

هابز: به امکان تغییر بنیادین رفتار انسانها باور نداشت. وی روابط بین الملل را در وضعیتی طبیعی تلقی می کرد که در آن قانون جنگل حاکم است. در چنین شرایطی میثاق بدون شمشیر صرفا کلماتی اند که نمی تواند انسان را حفظ کنند .

هگل:مهمترین وظیفه  دولت حفظ خود است . ترایچکه: سیاست قدرت بیان مستند مشیت الهی ، جنگ آزمون الهی است که سر نوشت ملتها را تعیین می کند[4].

اشکال واقع گرایی : ا- بنیاد گرایی متاثر از ماکیاولی که بر اهمیت بلند پروازی فردی تاکید می دارد.

2- ساختارگرایی متاثر از هابز که نظام بین الملل را مهم می داند.

3- تکوین گرایی متاثر از روسو که بر اهمیت عوامل سطح مانند سرشت و قدرت روابط میان جامعه ودولت تاکید دارد[5].

بنیان های واقع گرایی:

واقع گرایی به صورت یک رویکرد نظری از اواخردهه 1930وارد عرصه بین الملل شد ودر دهه 1960 به واسطه مسایل روانشناختی از سوی رفتار گرایان به چالش کشیده شد.اهمیت واقع گرایی این است که برای مدت طولانی این رشته با رفتار گرایی عجین شده است و اصولادر شکل دادن به آن نقش بسیار موثری داشته است[6].

واقع گرایان دولت را بازیگر اصلی صحنه سیاست بین الملل تلقی می کنند و سازمانهای غیر حکومتی در چهار چوب روابط میان دولتها عمل می کنند. دولت بر خلاف سطح داخلی ، در سطح خارجی در یک نظام فاقد اقتدار مرکزی با سایر دولتها در همزیستی  به سر می برند وبرای تامین امنیت وبازار و.. با یکدیگر به رقابت می پردازند ، ماهیت چنین رقابتی براساس بازی با حاصل جمع صفر تبیین می گردد.

  واقع گرایان ضمن تاکید بر منافع ملی براین اعتقادند که اصولا از بین بردن غریزه قدرت صرفا یک آرمان است  اصولا کل سیاست مبارزه ای برای قدرت تعریف می شود[7].

واقع گرایان استدلال می کنند که آن سلسله قواعد اخلاقی وسیاسی که در سیاستهای داخلی به کار می رود لزوما قابل اطلاق در عرصه بین الملل نیست. برخی واقع گرایان معتقدند دریک نظام خود یاری دولتها نمی توانند برای بقا خویش به ضمانت دولتهای دیگر متکی باشند . به واقع دفاع از خود بارزترین تجلی خودیاری است ،اصل خود یاری نتیجه استقلال سیاسی دولتها است.

از منظر واقع گرایی دولتها به هیچ اقتداری پاسخ گو نیستند بنابراین باید خود به دنبال تامین منافع خویش وحفظ خود باشند ،پس منافع ملی براساس قدرت تعریف می شود. زیرا اگر دولتها توان کافی نداشته باشند برای تامین منافع خود بامشکل مواجه خواهند شد.

این رویکردمبتنی بر نقش مسلط نظام است که طی آن رفتار دولتها ناشی از شریط آشوب زدگی است ولی برخی بر این اعتقادند که  نظام دولتها نتیجه منطقی سرشت قدرت طلبانه بشر است . آنها به تعارض در

عرصه سیاست بین الملل تاکید دارند و معتقدند همکاری تا زمانی امکان پذیر است که به تامین منافع ملی کمک کند . یکی از مفاهیم مورد توجه واقع گرایان آنارشی است یعنی در چهارچوب نظام بین الملل قدرت فائقه ای وجود ندارد ، آنارشی چها چوب اجتماعی وسیاسی  را که در آن  نظام بین الملل به وقوع می پیوندد تعریف می کند، آنچه عرصه داخلی را از عرصه بین الملل متمایز می سازد نبود اقتدار جهانی است[8].

 

زمینه تاریخی طرح نظریه واقع گرایی در نیمه قرن بیستم:

غالبا گفته می شود که واقع گرایی نوین واکنش دسته جمعی در مقابل آرمان گرایی  بوده است. عمده دانشمندان روابط بین الملل وعلوم سیاسی با همراهی امریکا و انگلیس  که هنوز از یاد آوری جنگ جهانی اول شوکه می شدند رهیافتی اساسا اخلاقی- حقوقی (آرمانگرایانه ) اتخاذ کردند که جنگ راهم تصادف هم گناه می دانستند.

اما بحران اقتصادی 1929روح همکاری بین المللی (1925-1929) ازبین می برد ، دردهه 1930سیاستهای توسعه طلبانه آلمان نازی وژاپن  تلاشهای آرمان گرایان را به شکست منتهی کرد. جنگ جهانی دوم خبر از عقلانیت ونظم پذیری بشر نمی داد.  بسیاری بر این اعتقادند که جنگ جهانی دوم ناشی از نادیده انگاشتن سیاسی قدرت بوده است . رهیافت اصلاح طلبانه (آرمان گرایانه ) که ویزگی مطالعات سالهای بین دو جنگ  بود کنار گذاشته شد ودر امریکای پس از جنگ  واقع گرایی  به مکتب مسلط فکری تبدیل شد[9].

ظهور واقع گرایی نوین همراه بااحیا انگاره های سنتی نیز بود : دولتها بازیگران اصلی در سیاست بین الملل  اند. ، محیط نظام بین الملل آنارشیک است راه حل نهایی برای جنگ وجود ندارد ،توسل به منافع مشترک بشر وحکومت جهانی  پوچ است،مدیرت نظام مبتنی بر منافع دولتها است، بهترین راه حفظ صلح برقراری موازنه قدرت است .

ابتدا منافع ملی برای تحلیل گرانی جاذبه یافت که توجه اصلی شان معطوف به ارزیا بی سیاست های خارجی بود که عملا به جنگ جهان دوم منجر شد. واقع گرایی نوین بر مبنای آنچه ((واقع گرایی سنتی صادره از اروپا )) نامیده می شود – متفاوت است از ((نوواقع گرایی )) دهه 1970و1980که ویژگی کاملا متفاوتی از واقع گرایی سنتی دارد به نوعی خود از منتقدان اصلی  واقع گرایی بعد از جنگ جهانی  است[10].

واقع گرایی در قرن بیستم:

بعداز بحران 1930دو دیدگاه واقع گرایانه نضج گرفت : 1-طرفدار مفهوم(( قدرت بعنوان هنجار )) این مکتب فکری مبین نوعی سرخوردگی و حتی تنفر شدید  ازتلاشهای خوش بینانه برای ایجاد جهانی صلح آمیزاز طریق توسعه دموکراسی به صحنه جهانی بود. 2-از اصطلاح ((قدرت)) در مفهومی غیر هنجاری  وتحلیلی اصول در چهارچوب برداشت پیچیده تر ونا محدودتر  نظام بین الملل استفاده کرد[11].

مهمترین نویسندگان واقع گرا در نیمه قرن بیستم:

1)     ای .اچ.کار        2) فردریک شومان   3) ولفرز       4) ریمون آرون      5) کنان

5) مورگنتا

1-    ای .اچ .کار : واقع گرایی رابعنوان پایان مرحله آرمان گرایی وخیال پردازی در روابط بین الملل

وشکل گیری علم مطرح  می کند.  آرمان گرایی و ذهن نمی تواند رویدادها را تحت تأثیر قرار دهد، بنابراین وظیفه علم آن است که به تحلیل آنچه هست بپردازد . توجه کار به وجه خاص کنشهای  انسانی و برساختگی واقعیت جهانی است . برهمین اساس کار در عین واقع گرایی ،نگاه به تغییر واصلاح نیز دارد ،به نظراو واقع گرایی تنها یک مرحله از تفکر و برای رهایی از آرمانگرایی است.

نقد،  کن بوت : کار جایگاه خود رادر میان آرمانشهر گرایی وواقع گرایی روشن نمی کند[12] .

2-  شومان : به نظر او واحدهای سیاسی خود مختار هیچ اقتدار بالا تری را نمی پذیرند و با جنگ و چانه

زنی منافع خود راتعقیب می کنند او مدعی است که حفظ  خود هدف غایی هر دولتی است. به عقیده وی  اگر دولتهای متعددکه دارای حق حاکمیت وحفظ خوداند یک نظام راتشکیل می دهند رفتار آنها قابل پیش بینی است .  وی این نظام رفتاری  را یک"طرح بندی آنارشی " می نامند. او در تحلیل نهایی ، قدرت راتوان نظامی یا توانایی نبرد قدرت تلقی می کند و صلح هیچ گاه هدف نیست بلکه می تواند شرط لازم برای افزایش قدرت نسبی باشد[13].

3  ولفرز : او باوجود تاکید بر این نکته که رفتار دولتها بعنوان مجموعه های متشکل انسانی  یکی از نکات اساسی در مطالعه روابط بین الملل است، خواهان تمرکز بر"افراد انسانی " می باشد زیرا رفتار دولتها نهایتا به واکنشهای روانشناختی آنها بستگی دارد . او به خلاف واقع گرایان سنتی کنشگران عرصه بین الملل

را دولتها فرض نمی کند و بر مداخله کنشگران در سه سطح  فرو ملی ،  فرا ملی و  فوق ملی در صحنه جهانی تاکید دارد. وی برآن است که اگر چه برداشت سیاستگذار از منافع ملی راهنمای عمل اوست اما این مفاهیم معانی متفاوتی برای اشخاص مختلف دارد . او موازنه قدرت را به معنای تعادل یا نوعی توزیع مساوی قدرت میان دو طرف متخاصم  می داند و آن را در مفهوم هژمونی  یا تفوق  قرار می دهد[14]

4- ریمون آرون ، از نظر آرون  (جنگ و  صلح ،1966 ) واحد های سیاسی مستقلی وجود دارند که هریک خود را محق می داند عدالت را در اختیار گیرد ودر مورد جنگ یا صلح تصمیم گیری کند. در این نظام ، هدف اصلی هر واحد ،تضمین امنیت وحفظ بقا خود است. اما وی تاکید می کند که واحدهای سیاسی قدرت را فی نفسه طلب نمی کنند. بلکه از آن بعنوان ابزاری برای نیل به سایر اهداف صلح یاعظمت یا برای تاثیر در آینده نظام بین الملل استفاده می نماید.البته آرون بر خلاف واقع گرایان ،برآن است که با همگنی دولتها ورویه  حقوقی در داخل کشورها امکان ایجاد چنین جامعه جهانی وجود دارد[15].

5 کنان : او به پایدار بودن تعارضات بین الملل  باور دارد به نظر او کنش انسانی ،علل متنوع کشاکشهای بین الملل رابه سهولت مرتفع می سازد.  از نظر کنان دولتها می توانند تفاوتها رااز طریق دیپلماسی تعدیل کنند  بدین ترتیب دیپلماسی در نظام بین الملل به تغییر مسالت آمیز کمک می کند و باعث تعدیل تعارضاتی می گردد.

که به نظر او اصول اخلاقی مربوط به روابط افراد رانمی توان به رفتار دولتها در حوزه روابط بین الملل تعمیم داد. او در بحث خود در مورد سرشت بشر ، او را ((غیر منطقی )) ، خود خواه ، سرکش ، ومتمایل به خشونت می داند و بر آن است که ایجاد تغییرات بنیادین در بشر دشوار است.  نقد کنان : او مستمرا در نوشته های خود به منافع ملی بعنوان هادی سیاست خارجی  تاکید می کند  و بر آن است که دولتها باید منافع بلند مدت خود را در نظر گیرند تا ثبات و نظم شکل گیرد[16].  

6  نیبور:  نقطه عزیمت نیبور به مفهوم انجیلی انسان مربوط می شود. درذات انسان اراده معطوف به زندگی وجود دارد  که" اراده معطوف به قدرت" ا ز آن  ناشی می شود . سیاست بین الملل تلاشی برای حفظ و کسب قدرت است.

قدرت ملی فرافکنی "اراده معطوف به قدرت فرد است." او امکان از بین رفتن تعارضات در سطح بین الملل از طریق حکومت جهانی را نفی می کند. در اینجا او در مقابل هابز قرار می گیرد. این تفکر که حکومت جهانی پدیده ساده  وامکان پذیر است ، شکل نهایی و پوچ ترین صورت مفهوم(( قرار داد اجتماعی))  در مورد حکومت است[17]

7_ مورگنتا:  او تنها کسی است که "به ارائه یک تبیین منطقی ودارای انسجام درونی از رفتار دولتهای ملی ... نزدیک شده است ." وی را می توان نمونه عالی واقع گرایی کلاسیک دانست.

مکلنلد نظریه مورگنتا را از محرکهای اصلی انقلاب رفتاری  می داند[18].

از نظر او بشر نمی تواند بیش از حدی که خود رادرک وکنترل می کند ، در درک وکنترل جهان اجتماعی به توفیقی برسد. مفروضه های اصلی انسان شناختی فلسفی  مورگنتا  عبارتند از اینکه سرشت بشر پایدار و شرور است وشرارت اصلی او در قدرت طلبی  وی است . وی بر این باور است که نظام بین الملل آنارشیک است ودولت کنشگران اصلی در نظام بین الملل اند . برای مورگنتا قدرت و منافع ملی دو مفهوم اصلی است[19] .

وی قدرت را بعنوان هدف سیاست در نظر می گیرد . از نظر مورگنتا قدرت مفهومی چند بعدی ، غیر قابل تشکیل می دهد. همچنین منافع ملی که گاه آن رابه "مثابه قدرت " تعریف می کند.

مفهوم منافع ملی جوهر سیاست تلقی می شود که تحت تاثیر زمان ومکان قرار نمی گیرد .  در عین حال نوع منافعی که عمل سیاسی را در یک دوره خاص تاریخی تعیین می کند، وابسته به زمینه سیاسی و فرهنگی است که سیاست خارجی در چهارچوب آن تدوین می شود.

بنابراین منافع ملی یک جوهره عام جهان شمول و یک محتوی متغیرو زمینه مند دارد. از نظر مورگنتا پنج روش اصلی برای حفظ نظم وصلح بین المللی بوجود آمده اند :  1- موازنه قدرت

2-    حقوق بین الملل   3 -  سازمانهای بین المللی   4 -  حکومت جهانی     5-   دیپلماسی. از میان اینها موازنه قدرت و دیپلماسی کارآمد تر است.

به نظر مورگنتا سازمانها و نهادهای بین المللی فقط تا جایی کارایی دارند که با منافع ملی دولتها سازگار باشند.

نقد مورگنتا : نظریه او را از نظر سنتی بودن و عدم اتکا به روشهای علمی ، در آمیختن تبیین و تجویز و عدم رعایت  قواعد مربوط به سطح تحلیل،ابهام در مفاهیم و... مورد انتقاد قرار داده اند[20].

 

نوواقع گرایی :

  واقع گرایی در اوایل دهه 1980به عللی نظیر ورود جنگ سرد به مرحله نوین ورقابت تسلیحاتی میان شرق و غرب در واکنش به رفتار گرایی و نیز اندیشه های افراطی و موضوع وابستگی متقابل تجدید حیات یافت . نوواقع گرایی بیش از هرچیز تلاش برای علمی کردن واقع گرایی که  واقع گرایی کلاسیک متهم به آن بود که سنت گرا وغیر علمی است .

کنت والتز در 1979 در کتاب خود (نظریه سیاست بین الملل ) آنرا مطرح کرد. در واقع یکی از دلایل عمده تلاش والتز ،اصلاح واحیای واقع گرایی وارائه آن در قالبی نوین ،علمی ،منسجمتر وپیچیده تر بود.

نو واقع گرایی خیلی از ویژگیهای واقع گرایی کلاسیک نظیر دولت بعنوان بازیگر اصلی سیاست بین الملل وقدرت رابه صورت مفهوم تحلیلی – محوری حفظ نموده ولی عمدتا توجهات رابه مختصات ساختاری  نظام بین المللی دولتها معطوف می کند، نه به واحدهای متشکل آن[21] .

 

والتز : وی برای توضیح جنگ در روابط بین الملل به سه تصویر اشاره می کند : 1 سرشت انسان، که ریشه جنگ را در سرشت انسان جستجو  می کند. 2 دولت جنگ را بر اساس جنگ طلبی دولتهای خاص با رژیمها و ایدئولوژی های سیاسی خاص  تبیین می کند . 3 ساختار بین الملل که وقوع جنگ را بر مبنای خصوصیت آنارشیک نظام بین الملل تبیین می کند. ساختار بین المللی از تعاملات دولتها سر بیرون می آورد وسپس آنها را برای انجام اقدامات خاص مادامی که به سوی دیگران می کشاند تحت فشار قرار می دهد . این ساختار است که روابط سیاسی واحدهای متشکله را تشکل بخشیده و تحت فشار قرار می دهد، ساختار شرایط محدود کننده رفتار است . بدین ترتیب نو واقع گرایی سطح تحلیل را نظام بین الملل قرار می دهد ومعتقد است که ساختار نظام بین الملل نوع وقواعد بازی را مشخص می کند در این راستا آنچه در درون دولتها می گذرد اهمیت نداشته ، بر این اساس سیاست خارجی همه دولتها  تحت تاثیر عو امل سیستمیک قرار دارد . هر دولتی با مقداری فشار سیستمیک مواجهه می شود که با وارد شدن نیروهای مزبور بر رفتار سیاست داخلی دولتها رفتار دیپلماتیک آنها همگون ومتجانس می شوند.

نو واقع گرایان بر این باورند که سیاست بین الملل از نظامی با ساختار تعریف شده تشکیل یافته است و تمایز نظامهای گونا گون ناشی از تمایز در ساختارهای گوناگون بین المللی صورت می گیرد.

واقع گرایان سنتی  ریشه قدرت را در طبیعت انسان جستجو می کنند، اما نو واقع گرایان  به نبود اقتدار مرکزی در نظام بین الملل اشاره دارند که طی آن انباشت قدرت را برای بقا دولتها تحمیل می کند[22] ونظام بین الملل را عرصه می داند که رفتار کلیه دولتها  در درون آن شکل می گیرد.

در چهارچوب واقع گرایی مساعی دولتها به دو دسته تقسیم می شوند : 1- مساعی داخلی ، در راستای افزایش تواناییهای  اقتصادی ، نظامی و توسعه استراتژی هوشمندانه  و  2-  مساعی خارجی که به تقویت اتحادها ی خودی و تضعیف اتحادهای طرف مقابل می انجامد. به طور کلی تواناییها موقعیت دولتها رادر نظام نشان می دهد وتوزیع تواناییها ممکن است ساختار نظام را تعریف کنند.

نوواقع گرایان بر فایده نسبی تاکید می ورزند. در این روند دولتها سعی می کنند تا آنچه راکه تحصیل می کنند در مقایسه با رقیبانشان مورد ارزیابی قرار دهند. آنها تمایل چندانی به استفاده از زور نشان نمی دهند[23] .

از نظر والتز نظام بین الملل ساختار دقیقا تعریف شده ای دارد که متشکل از سه مولفه است :1-  اصل نظم دهندگی .2- ویژگی های واحدهای موجود در نظام . 3- کیفیت توزیع توانایی واحدها .

1- اصل نظم دهندگی: براین اساس بر خلاف نظام های سیاسی داخلی که دارای اقتدار مرکزی است ، نظام بین المل فاقد یک اقتدار مرکزی است . بنابراین در نظام بین الملل آنارشی وجود دارد . بر   مبنای این استدلال ،اصل نظم دهندگی نظام بین الملل (آنارشی) دولتها را بر آن می دارد تا به وظیفه اولیه خویش یعنی تقویت قدرت نظامی وخود یاری عمل کنند.

2- ویژگی واحدهای موجود در نظام : از نظر نو واقع گرایان تمام دولتها ی موجود در نظام بین الملل از لحاظ کارکردی به واسطه وجود فشارهای ساختاری ، در وضعیت مشابهی به سر می برند ، برای بقا خویش به دنبال حفظ امنیت و افزایش قدرت خود می باشند.

3- توزیع توانایی میان واحدها : دو مورد فوق میان همه دولتها یکسان است ؛اما وجه تمایز میان دولت ها ازنظر نو واقع گرایان نحوه توزیع توانایی میان آنها می باشد ؛ چون برخی دولتها ابر قدرت ، برخی ریز قدرت وبرخی دارای  قدرت متوسط اند . اما آنچه اهمیت دارد توزیع توانایی است که تغییر در آن می تواند به معنای تغییردر ساختار نظام بین الملل باشد.  به عبارت دیگر ، رفتار های کنشگران در نظام بسته به توزیع قدرت موجود است[24].

والتز برخلاف نئو لیبرالها قائل به این نیست که وابستگی متقابل در جهان امروز رو به افزایش است . حتی اگر وابستگی متقابل افزایش یابد باعث افزایش همکاری نمی شود بلکه امکان ودامنه تعارضات را در

حوزه موضعی مختلف افزایش می دهد.در"برداشت نظم محور " والتز ، با کاهش تعداد قدرتهای برتر،

وابستگی متقابل رو به کاهش می گذارد .

نقد والتز : در بعد هستی شناختی او متهم به تقلیل گرایی است، ساختار گرایی والتز همراه با جبر گرایی است وی بر آن است که کنشگران گرفتار محدودیتهای نظام اند وراه گریزی از آن ندارند. و برداشت شی انگارانه  و غیر تاریخی از دولت دارد و نگاه مادی گرایانه به روابط بین الملل دارد برای او هنجارها و قواعد مهم نیستند آنچه اهمیت دارد توزیع توانمندیهای مادی است[25].    

رابرت گیلپین: او را نماینده  ((واقع گرایی ساختاری سیستمیک هژمونیک)) می دانند.او از دو نظر پاسخ گوی مهمی به برخی انتقادات واقع گرایی است: 1. به مسئله تحول نظام توجه دارد. 2. به نقش اقتصاد در سیاست می پردازد. وی بر آن است که می توان سه نوع تغییر را در نظام بین الملل مد نظر قرار داد: 1. تغییر نظام که به معنای دگرگونی عمده در ماهیت خود نظام بین الملل است. 2. تغییر(( سیستمیک))یا دگرگونی در  درون نظام است که به شکل تغییر در توزیع قدرت است. 3. تغییر در سرشت تعاملات سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی – فرهنگی  در درون نظام است.

گیلپین در صدد پاسخ به این سوال است که چگونه و تحت چه شرایطی تغییر در سطح روابط بین الملل  رخ می دهد؟

برداشت او از نظام بین الملل فرد گرایانه است و آن را حاصل کنشگران می داند اما بعد نظام ، کنشگران را محدود می کند.

به نظر او  اگر منافع و قدرت نسبی دولتهای اصلی در نظام تغییرزیادی نکند ،نظام در حال تعادل باقی می ماند.اما با تغییر منافع و قدرت دولتها ، نظام بین الملل از تعادل به سمت عدم تعادل سیر می کند.در چنین شرایطی با جنگ است که تکلیف نظام جدید روشن می شود.پس(( جنگ هژمونیک )) مشخص می کند که کدام دولت یا دولتها مسلط می شوند ونظام را اداره خواهند کرد.

 گیلپین برآن است که اقتصاد قلمرو خلق و توزیع ثروت و سیاست قلمرو قدرت است. امادر عالم واقع ثروت وقدرت بهم پیوسته اند . تفاوت اصلی از نظر او میان دستاوردهای نسبی و مطلق است . در اقتصاد دستاوردها مطلق است زیرا بازی با حاصل جمع صفر نیست اما  در سیاست قدرت نسبی است یعنی افزایش قدرت یک دولت مستلزم کاهش قدرت دیگری است. در نتیجه بازی با حاصل جمع صفر خواهد بود.  از نظر او یک قدرت برتر لازم است که بتواند نقش اداره امور را در سطح جهان ایفا کند[26].

واقع گرایی نو کلاسیک: واقع گرایی نو کلاسیک عنوانی است که گیدئون رُز(ROSE ،1998 )به مجموعه ای از آثار در روابط بین الملل داده است که در تبیین سیاست خارجی و فراتر از آن، در توضیح روابط بین الملل  از بسیاری از بینش های واقع گرایی استفاده می کنند. و توجه واقع گرایان نوکلاسیک بیش از هر چیز به قدرت است و قدرت را نیز مانند نو واقع گرایان بر اساس توانمندی تعریف می کنند آنها برخلاف نو واقع گرایان تنها به عوامل سطح نظام توجه ندارند، بلکه برآنند که برداشت های ذهنی و ساختار داخلی دولت ها نیز حائز اهمیت اند. و به نوعی به لزوم نگاه به سطوح مختلف تحلیل تأکید دارند آنها در عین حال آنارشی را مهم می دانند. نو کلاسیک ها را می توان بر اساس تقسیم بندی جک اسنایدر از واقع گرایی در دو مقوله ی تهاجمی و تدافعی گنجاند[27].

واقع گرایی تهاجمی: آنها چنین استدلال می کنند که، آنارشی دولت ها را وادار می سازد قدرت یا نفوذ نسبی خود را به حد اکثر برسانند. امنیت و بقاء در درون نظام بین الملل هرگز قطعی نیست و دولت ها می کوشند با به حد اکثر رساندن قدرت و نفوذ خود امنیت خویش را به حد اکثر برسانند .

از دید واقع گرایان تهاجمی آنارشی در نظام بین الملل عموماً وضعیتی هابزی است که در آن امنیت امری کمیاب است و دولت ها می کوشند با به حد اکثر رساندن امتیاز نسبی خود به آن نائل شوند. به نظر آنها فشار نظام بین الملل آنقدر قوی است که باعث می شود که دولت هایی در وضعیتی مشابه اند رفتار مشابهی داشته باشند. این شاخه از نو کلاسیک ها از نظر استدلالی بسیار به والتز شباهت دارند.

می توان فرید زکریا و جان مرشایمر را مهمترین نظریه پردازان واقع گرایی تهاجمی دانست . زکریا بر آن است که تاریخ نشان می دهد دولتها در شرایطی که به شکل فزاینده ثروتمند می شوند ،به ایجاد ارتشهای بزرگ روی می آورند ، وبه دنبال افزایش نفوذ بین المللی خود می روند. به عبارت دیگر ، توانمندیهای نسبی تا حدی به ثبات دولتها شکل می دهند. البته باید توجه داشت که در به نظر زکریا هر قدر قدرت دولت و قدرت ملی افزایش پیدا کند ،به  سیاستهای خارجی توسعه طلبانه تری   منجر می شود.

از دید مرشایمر، دولتها در جهانی زندگی می کنند که سرشار از تهدید است و واحدهایی اند که تمایل دارند قدرت خود رابه حد اکثر برسانند تا بتوانند به بقای خود ادامه دهند. به نظر او دلیل اصلی قدرت طلبی دولتها راباید رد سه چیز جستجو کرد: 1- ساختار آنارشیک نظام بین الملل 2- توانمندیهای تهاجمی که همه دولتها از آن برخوردارند 3- و عدم اطمینان در مورد نیات و مقاصد دشمن بیشترین چیزی که در این میان برای تبیین روابط بین الملل اهمیت دارد عوامل ساختاری مانندآنارشی و توزیع قدرت اند. به نظر مرشایمر این دولتهای قوی اند که نهادهارا شکل می دهند تا بتوانند سهم خود را از قدرت جهانی افزایش دهند.

واقع گرایی تدافعی : فرض واقع گرای تدافعی این است که آنارشی بین الملل معمولا"خوش خیم" است یعنی امنیت چندان  نایاب نیست و فراوان است وتنهادر شرایطی که احساس کنند تهدیدی علیه آنها وجود دارد نسبت به آن واکنش نشان  می دهند و این واکنش نیز اغلب تنها در سطح ایجاد موازنه و باز داشتن تهدید گراست[28].

به نظر تالیا فرو واقع گرایی تدافعی مبتنی بر چهار مفروضه است :

1-   معضله امنیت : شرایطی است که در آن تلاش  یک دولت برای افزایش امنیت خود باعث  کاهش امنیت دیگران می شود. به نظر واقع گرایان تدافعی ، توسعه طلبی همیشه به امنیت منجر نمی شود به واقع امنیت مطلق ممکن نیست جز با تعدیل شدن به هژمونی جهانی.

2-   ساختار ظریف قدرت:  تاثیرساختار ظریف قدرت مهمتر از ساختار خام قدرت است.

3-   برداشتهای رهبران : تاثیرساختار ظریف قدرت و توانمندیهای مادی بر رفتار دولت از طریق تصورات یا برداشتهای ذهنی رهبران ملی است.

4. عرصه سیاست داخلی : به نظر واقع گرایان تدافعی استقلال دولت در برابر جامعه مدنی، ائتلاف سیاسی، عرصه سیاست سازمانی و روابط میان بخشهای لشکری و کشوری همگی توانایی رهبران رادر بسیج منابع تحت تاثیر قرار می دهند. جک اسنایدر و استفن والت مهمترین واقع گرایان تدافعی محسوب می شوند. تاکید والت براهمیت "موازنه تهدید  " به جای  موازنه قدرت است. از نظر او آنچه در روابط میان دولتها حائز اهمیت است برداشت آنها از یکدیگر بعنوان تهدید است و نه صرف میزان قدرت  هریک از آنها.

امنیت در شرایطی در نظام افزایش خواهد یافت که ایجاد موازنه به هنجار بدل شده باشد، و ایدئولوژی تاثیر زیادی نداشته باشد.

دولتها در برابر آن دسته از دولتهایی دست به موازنه می زنند که تهدید فوری نسبت به موجودیت یا منافع آنها باشد.

انتقادات وارده به واقع گرایی تدافعی : 1- آنچه را که دولتها باید از نظام بین الملل یاد بگیرند  با آنچه  عملا یاد می گیرند در هم می آمیزد. 2- نمی تواند ظهور دولتهای تجدید نظر طلب را توضیح دهد.

      3- و در  تبیین سیاستهای خارجی که به شکست خود منجر می شود با پیامدهای منفی بین المللی آنها                         بیش از حد برآسیب  شناسیهای سطح واحد تاکید می شود[29].  

مقایسه نو واقع گرایی و نو لیبرالیسم : 1- نو واقع گرایان امکان توسعه همکاریهای بین المللی را دشوار و وجود منافع ملی را مشکل جدی برای تحقق آن تصور می کنند و وجود رژ یمهای بین المللی را برای جبران نبود اقتدار مرکزی و توسعه همکاریها کافی نمی دانند. نئو لیبرالیسم در مورد نقش موثر رژیمهاو نهادهای بین المللی در تسهیل همکاریها اصرار می ورزد . 2- د رشرایطی که نئو لیبرالسم برفایده های مطلق ناشی از همکاریهای بین المللی تاکید ورزیده ، نو واقع گرایی ضمن توجه به فایده های نسبی ، عمدتا به این موضوع علاقمند است که کدام یک از  دولتها از همکاریهای بین المللی بیشتر متنفع می شوند. بر این اساس دولتها آنچه را که تحصیل می کنند با رقبای خویش مقایسه می کنند. 3- از نظر واقع گرایی در فرایند جهانی شدن تغییری در بازیگری دولت حاصل نخواهد شد؛زیرا پیوندروز افزون میان اقتصاد جوامع به معنای وابستگی و پیوند بیشتر دولتها نیست در حالیکه لیبرالها جهانی شدن را محصول دگرگونی طولانی در سیاست جهانی  تلقی می کنند که طی آن دولتها مانند گذشته بعنوان بازیگران محوری نیستند. 4- واقع گرایان بر این باورندکه جهانی شدن ، موضوع مبارزه برای قدرت سیاسی را میان دولتها منتفی نمی سازد،  لیبرالها بر تهدید حاکمیت و نفوذ پذیری مرزها تاکید ورزیده، بر این اعتقادند که دنیا بیشتر به تور ماهیگیری شباهت خواهد داشت تا مدل توپ بیلیارد. 5 – نو واقع گرایی واحد سطح تحلیل را دولت و ساختار در نظر می گیرید ، نو لیبرالیسم سطح تحلیل را فرد و گروه قرار می دهد. 6-از بعد هستی شناختی ،در دیدگاه نو واقع گرایی مسایل قدرت و امنیت بسیار حائز اهمیت است. ولی از منظر نو لیبرالیسم مسایل اقتصادی سیاسی مهم است. 7- در شرایطی که نو واقع گرایی عمدتا بر تواناییهای گوناگون تا کید می کند، نو لیبرالیسم به طور عمده به مقاصد و نیات توجه دارد[30].  

اشتراکات نو واقع گرایی و نو لیبرالیسم:

بر خلاف واقع گرایی که بهره گیری از زور را ضروری تصور کرد اما نو واقع گرایی و نو لیبرالیسم بر استفاده از زور تا کید نمی ورزند. 1- با وجود اینکه لیبرالها روابط بین الملل را عوامل اخلاقی تصور کرده اما با توجه وتاکید آن دو به حد اکثر رساندن ارزشها، عملا بعد اخلاقی در تجزیه وتحلیل آنها کمرنگ تر شده است.

2-در عمل هر دو دولت را بازیگر اصلی سیاست بین الملل تلقی می کنند. 

4-   هردو رویکرد به همکاری و تعارض عنایت دارند[31].

 

 ارزیابی واقع گرایی :

به طور کلی از ابتدای قرن بیستم واقع گرایی به صورت پارادایم مسلط در سیاست بین الملل ظاهر سده است، به گونه ای که عملا بسیاری از مساعی نظریه پردازی در روابط بین الملل را تحت تاثیرخود  قرار داده است.

دیدگاه واقع گرایی درباره درباره تشریح و تجزیه و تحلیل جنگهای بزرگ قرن بیستم بسیار حائز اهمیت است. کلیه عوامل مانند کوشش برای کسب مستعمرات و رقابتهای تسلیحاتی که به  جنگ جهانی اول منجر شد، بویژه موضوع امنیت ،کاملا با مفاهیم واقع گرایی منطبق بود ، همچنین افزایش قدرت نظامی ودفاع جدی از منافع ملی جملگی از مسایلی بود که زمینه های وقوع جنگ جهانی  دوم را فراهم کرد که کاملا با دیدگاههای آنها مطابق،ولی با وجود  این حتی در ارتباط با جنگ جهانی  دوم ، بحرانهای اقتصادی باعث

به مخاطره افتادن امنیت بین الملل شد، در حالیکه تاکید واقع گرایان عمدتا بر امنیت نظامی بوده است

نه اقتصادی . البته در ارتباط با وقایع و رویدادهای بعد از جنگ جهانی دوم  واقع گرایی توانست تصویر نسبتا  روشنی از مسایل مربوط به جنگ سرد  یعنی تقسیم اروپا به دو بلوک ، رقابت برای نفوذ بیشتر در جنوب،،رقابت تسلیحاتی ، سیاست سد نفوذ وراهبردهای بازدارندگی هسته ای بدست  دهد. اما در اواسط جنگ سرد و نیز در پایان جنگ ویتنام اتفاقاتی از جمله کاهش ارزش دلار ناشی از جنگ ویتنام

و بحران انرژی نشئت گرفته از جنگ رمضان وبلاخره بی ثباتی در حوزه های مهم نظامی نظیر تعقیب سیاست سد نفوذ (مهار) شوروی توسط آمریکا و کاهش نفوذ شوروی در خاورمیانه ، مجموعا از مسایلی بود که واقع گرایان از تحلیل آن عاجز بودند وهمچنین فروپاشی  شوروی  وپایان جنگ سرد.

به طور کلی واقع گرایان درهیئت کلاسیکش باعث طرح یک سلسله مفاهیم متناقضی چون قدرت ، منافع

ملی و موازنه قدرت  می شود.چون از یک طرف دولتها برحسب منافع در چهارچوب  قدرت تعریف شده

عمل می کنند واز طرفی توصیه می شود ضمن به رسمیت شناختن منافع مشروع سایرین جانب احتیاط را اختیار کنند.  والتز از یک سو معتقد است که علت محقق نشدن آرمانها، ارزشها واخلاقیات دولتها فشار

سیستمیک ، نبود اقدار مرکزی است و از طرف دیگر به استناد برخی انترناسیونالیستها ی لیبرال که به دموکراتیزه شدن محیط داخلی و بین المللی امیدوارند ، این گونه مطرح می شود که دولتها قادر به تحدید نفوذ ساختار از طریق تغییردر خلق وخوی داخلیشان هستند.

ازجمله انتقاداتی  از واقع گرایان ، که بیشتر از سوی لیبرالها عنوان می شود تاکید بر چهار مفهومی است که به صورت 1. نبود اقتدار مرکزی ، 2. دولتها بعنوان  تنها بازیگر عرصه سیاست بین الملل ، 3. عقلانیت ، 4. 

ونیروی نظامی مطرح شده است. بر خی از انترناسیونالیستهای لیبرال ضمن اذعان بر اهمیت نبود اقتدار مرکزی ، خاطر نشان می سازند که تصولا واقع گرایان در مورد آثار آشوب زدگی بین المللی بر رفتار دولتها

بسیار مبالغه کرده اند یا اساسا بی معناست . تصوراتی  که در مورد آثارآشوب زدگی وجود دارد بسیار نزدیک بینانه و غیر تاریخی است.

درباه اینکه دولتها  تنها بازیگر سیاست بین الملل است  اما اصولا مطالعه سیاست خارجی حاکی از شکل گیری رفتار دولتها بر اساس چانه زنی داخلی میان  بوروکراسی ، گروههای ذی نفوذ  وسایر بازیگران

با هدفها و منافع گوناگون است . به نحوی که در این فرایند بازیگران غیر دولتی و افرادنیز  نقش دارند .

درباره  مفهوم عقلانیت که زیر بنای نظریه واقع گرایی را تشکیل می دهد ، گفته اند که اگر دولتها  تنها بازیگران عرصه بین الملل و دارای منافع یکپارچه ای باشند ، قادر به حد اکثر رسانیدن آن منافع نیستند،

زیرا به سادگی نمی توان رفتار غیر مترقبه یک بازیگر را غیر منطقی  تلقی کرد. گفته اند که بهره گیری

از نیروی نظامی که برای تحت تاثیر قرار دادن سایر بازیگران ویا تغییر الگو های رفتاری آنهاست ، در مقایسه با سایر ابزارها (دیپلماسی) بسیار پرهزینه است. این در شرایطی است که می توان از طریق

سازمانهای بین المللی ، رژیمها و قوانین بین الملل وایجاد هنجاها و قوانین فضای مسالمت آمیز تری را برای حل و فصل اختلافات  فراهم کرد. با وجود آنکه واقع گرایان سیاست رابه صورت اعلی و ادنی تقسیم

می کنند و مسایل نظامی را برای سیاست اعلی و امور رفاهی و اقتصادی را جزء سیاست ادنی قرار می دهند، عملا با تحولاتی که در عر صه بین الملل که اینک در عرصه بین الملل پدید آمده بسیاری از مسایل

بهداشتی (ایدز) زیست محیطی، اقتصادی ، رفاهی و فناوری به صورت سیاست اعلی و مسایل نظامی در چهار چوب سیاستهای ادنی تلقی می شوند. تعاریف مجدد از مفاهیم روابط بین الملل سبب شده عوامل امنیت زا و امنیت زدا جای خود را به یکدیگر دهند  که خود باعث بی اعتبارشدن بسیاری از تحلیل واقع گرایان شده است. واقع گرایی نتوانسته در مورد همکارهای وسیع و ایجاد نهادهای متعدد اقتصادی که از دهه 1950و1960 در اروپا و همچنین در باره نا بسامانیهای اقتصادی  بسیاری از جوامع ناشی از بودجه هنگفت نظامی توضیح مجاب کنندهای ارائه دهند[32].

 

 

 

 

 

منابع:

تحول در نظریه های روابط بین الملل ، مشیرزاده  حمیرا،سمت، چاپ سوم ، تهران ، بهار 1386

روابط بین الملل  نظریه ها و رویکردها ،قوام سید عبدالعلی، سمت ، تهران، چاپ اول، 1384

علیزاده حسن، فرهنگ خاص علوم سیاسی،  روزنه، چاپ اول ، تهران 1377



[1] . مشیرزاده حمیرا، 1386،ص 73.

[2] . قوام سید عبدالعلی،1384،ص 79.

3 . پیشین، 1386، ص 76.

4.همان، 1386، ص 78.

 

[5] . مشیرزاده، 1386، ص 74.

[6] . قوام، 1384،ص 79.

[7] . همان، 1384، ص 80.

[8] . همان، 1384، ص 82و 83.

[9] . مشیرزاده،1386، ص 82-79.

[10] . همان، 1386، ص 83.

[11] . همان،1386، ص 84.

[12] . همان،1386، ص 86-84.

[13] . همان، 1386، ص 88و 89.

[14] . همان، 1386، ص 91-89.

[15] . همان، 1386، ص 91و 92.

[16] . همان، 1386، ص 92و 93.

[17] . همان، 1386، ص 88-86.

[18] . همان، 1386، ص 93و 94.

[19] . همان، 1386، ص 98-96.

[20] . همان، 1386، ص 107-100.

[21] . قوام، 1384، ص 84.

[22] .همان، 1384، ص 87-85.

[23] همان، 1384، ص 88و 89.

[24] . مشیرزاده، 1386، ص 114و 115 با اندکی تلخیص.

[25] همان، 1386، ص 118.

[26] . همان، 1386، ص 124-121.

[27] . همان، 1386، ص 129.

[28] . همان، 1386، ص 133-130.

[29] . همان، 1386، ص 135-133.

[30] . قوام،1384، ص 97-95.

[31] . همان، 1384، ص 98و 99.

[32] . همان، 1384، ص 94-90.

رسو طارمی